Print

نگاهت

Written by Sadegh. Posted in Blog

User Rating:  / 0

 

Otaghe Yakhzade - Reza Yazdani

 چها راه پاسداران، زیر بارون، پلیرم رو روشن کردم، هدفون رو گذاشتم توی گوشم کلام رو کشیدم پایین تر تا رو گوشم رو بپوشونه، صدای پلیر رو تا ته بردم بالا، از وسط خیابون شروع کردم اومدن پایین...

Print

صدام کن

Written by Sadegh. Posted in Blog

User Rating:  / 0

 خیلی مهمه که آدم از اسم خودش خوشش بیاد و اسم خودش رو دوست داشته باشه.
همیشه اسم خودم رو دوست داشتم اما هیچوقت روزی رو که تو برای اولین بار اسم منو صدا کردی، یادم نمیره، اون روز اسمم برام معنی تازه‌ای پیدا کرد...
زیبا ترین اسم دنیا میشد وقتی‌ از زبون تو شنیده میشد...
مدت هاست صدام نکردی، بعد از تو دیگه اسم خودم رو دوست ندارم...
دوباره صدام کن، دوباره بیا، برگرد...

Print

رؤیــــا

Written by Sadegh. Posted in Blog

User Rating:  / 0

هر روز از اون سر در رد میشدم... اصلاً همیشه مسیرم رو طوری کج می کردم که از اونجا رد بشم...
هربار که رد میشدم تمام وجودم سرشار از خاطراتش میشد...
یاد قدم زدن ها، با هم بودن ها، خندیدن ها، قهر ها و آشتیها، قرار ها، انتظارهاو...
هرچند دلم میگرفت وقتی از اونجا میگذشتم اما باز هم دفعه ی بعد مسیرم رو رو به اونور کج می کردم...
اون روز هم مثل باقی روزها داشتم میرفتم به طرف سردر...
اما یه جور دیگه بود. یه حس عجیبی داشتم. یه چیزی ته دلم رو میلرزوند. حس میکردم امروز با بقیه روز ها فرق میکنه...
و بالاخره اتفاق افتاد...
لحظه ی رسیدنم به سر در درست با لحظه ی بیرون اومدنش یکی شد...
باورم نمی شد، انگار خواب بود... بعد از اوهمه مدت باز دیدمش...
خشکم زده بود، نمیدونستم باید چیکار کنم...
تمام وسایلی که دستم بود از دستم ریخت روی زمین...
کاری رو کرد که عادت معمولم نبود... یعنی هیچ وقت این کار رو نکرده بودم...
بی اختیار راه افتادم به طرفش...
نزدیکش شدم، خیلی نزدیک...
خواستم بغلش کنم...
دستام رو باز کردم تا دورش حلقش کنم...
اما حس کردم داره خودش رو عقب میکشه...
پسم زد...
حق داشت...
بعد از اون همه وقت چه حرفی داشتم بزنم...
با این وجود سعی کردم بغلش کنم، بوسیدمش، بدون حتی یک کلمه حرف...
تنها کسی که مطمئن بودم دوستم داره رو از دست داده بودم...
هر جند تو تمام این مدت که ندیده بودمش حتی یه لحظه نتونسته بودم از ذهنم دورش کنم...
همیشه جلو چشمام بود. حرفاش، خنده هاش، صداش، نگاهش...
اما حالا از غریبه ها هم غریبه تر بودم براش...
چه کابوسی....

 

Print

عکس

Written by Sadegh. Posted in Blog

User Rating:  / 0

فردا اولین روز دانشگاست، شوق و ذوق کردن برا این چیزا که چند وقته یادم رفته.

دو هفته پیش که رفته بودم برا ثبت نام عکس نبردم. عکس هام تو کیفم بود قبلاً کنار عکس های تو...

امشب دوباره دنبال عکس هام میگشتم...

هرچی میگشتم پیداشون نمیکردم... البته فک کنم بیشتر دنبال عکس های تو میگشتم...

خیلی اعصابم از اینکه عکس هات نیست خورد شده بود...

فکر میکردم کسی برشونداشته...

اما یهو پیداشون کردم...

عکست رودیدم...

فکر نمیکردم اینقدر دلم برات تنگ شده باشه...

تو همون لحظه دوست داشتم ببینمت...

خیلی دلم برات تنگ شده اما میترسم اینو بهت بگم...

اینجا مینویسم چون میدونم نمیخونی اینا رو...

Print

اشک و لبخند

Written by Sadegh. Posted in Blog

User Rating:  / 0

امشب بعد از مدتها بی خبری یه خبر ازت بهم رسید...
البته اونم نه از خودت...
امشب بعد از مدتها میدونم کجایی...
یادم میاد پیش تر ها هر چیز کوچیکی رو بهونه میکردم که بیام ببینمت...
الان باید یه امونتی بهت برسونم فقط دارم فکر میکنم بدم به کی که بهت برسونه...!
میدونم هیشکی نمیتونه درکم کنه چون کارهام و رفتارام دور از عقلانیته...
توی این چند روزه به عینه بهم ثابت شد که خنده هام هم دیگه کاملاً زوریه و از روی اجبار...
خیلی وقته از خندیدن شیرینی و شادی نچشیدم...
دیگه هیچوقت مجبورت نمیکنم پیشم باشی برای خودخواهی خودم که به زندگیم معنی بدم...
همینکه بشنوم از یکی که میخندی و خوشحالی برام کافیه...

  • Demo Image
  • Demo Image
  • Demo Image
  • sphericalSpherical Photo
    Virtual Tour